در طوفان زندگی سعی کن با خدا باشی تا ناخدا
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:34  توسط حسن عباسی
|
به چشمانت خیره گشتم کز دلت اگه شوم
اما چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی
به پایان فکر نکن اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش رو تلخ می کند بکذار پایان تورو غافلگیر کند درست مثل اغاز
دست هایی که در حال خدمتند
مقدس تر از لب هایی هستند که
دعا
می کنند
اگر تمام شب را به خاطر از دست دادن خورشید
گریه کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست
می دی
"شکسپیر "
انسانها چه دیر می فهمند که قشنگترین
روزهای زندکیشان همان روزهایی است
که ارزوی زود گذشتنش
راداشتند
خوبی ما پابرهنگان میدانی به چیست
اینکه ریگی به کفشمان نیست .
ناراحت بودم چرا کفشهایم کهنه است
تا هنگامی که چشمم به ادم بدون
پای افتاد
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد
فردا با وعده هایش مرا خواب کرد
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود
دلتان شادو لبتان پر خنده